شيرين ِ تلخ

هر آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

ظاهرا دو مدل نظریه وجود دارد..

_ زیاد که رویا ببافی.. خیلی که به یادش باشی.. سُر میخورد تو خوابت..

_ خوابش را که ببینی یک وقتی میرسد به خودت می آیی میبینی؛ اوه.. رویای شبانه ات تعبیر شده گویا..

حالا چه شده؟!! هیچ.. اینجا نشسته ام مدام به ته دلم دیکته میکنم؛ برای من دومی درست تر است..

هست؟!!

نیست؟!!

هست؟!!

نیست؟!!

..

.

۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

الان؟!!..

بهترم.. یعنی دردش کمتر شده.. حداقل مدام نیست.. می اید.. خوب که نفسم را میگیرد.. پسش میزنم.. بعد چند ساعتی دوروبرم نمیپلکد.. بعدترش اما بی هوا باز پیدایش میشود..

می افتد به جانم.. چنگ میزند.. به تنم که نه.. به دل نداشته ام!!..

..

.

قبل ترش؟؟..

.

شروع که کرده بودم به خواندن.. همان اول خیلی احمقانه یک لبخند پهن شده بود روی لبهایم.. بعد اما یک لحظه اینجا توی دلم، صداهای واضحی هشدار شده بود که جعمش کن.. که آرام باش.. که قرار است برای هرچیزی اماده باشی.. که قوی باش..

چشمهایم را بستم.. تنم خود به خود منقبض شده بود.. چند تایی هم نفس ارام و نصفه نیمه  .. بعد به خودم گفته بودم: حالا نگاه کن.. شجاع باش.. ادامه بده.. سطر بعدی..

.

بعد؟!! فرو ریخته بودم..

.

باید یک فکرهایی کنم.. یک کارهایی.. یک چیزهایی هم بریزم دور.. یک چیزهایی مثل خیالات خوشرنگم..

p.s.1: نگران کسی که ساده لوحانه برای چشمک زدن به تلخی نقشه میکشد   و    با سیلی غافلگیر میشود نباشید.. عادت میکند.. حتی به زخم زبان های تازه..

p.s.2: اینجا دو ساله شد و ....

۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

...

بعد هم دوباره بهـــــــــــــــــــار شد..

.

.

.

.

p.s:سال نو مبارک..


تفأل های غیر تصادفی
۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

شرمم می آید بیش از این وقتش را بگیرم.. حرف میزنیم و من تاب میخورم میان روزهای دورتری که فکر میکنم یک رنگ دیگری داشتند.. که خیال خامم میگفت حداقل کمی پایدارتر باشند..

میترسیدم برنجد.. یا خسته باشد.. یا حوصله ام نکند.. به اجبار گفتم:

_مرسی که بودی.. ممنون که تحمل می کنی..

درنگ نکرد.. یا شاید من تعللی حس نکردم.. گفت:

_ خواهش میکنم.. همین را خوب یاد گرفتم..

..

.

پس تحملم میکند .. :(

.

..

چرا شیرین؟!!.. چرا چشم هایت را باز نمیکنی؟!!.. چرا با کوری خود ساخته ات خو گرفتی؟!!..

پس کی از سایه ها دل میکنی؟!!..

٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

به شکل محسوسی عاجز بودم.. که حزن صدایش را بگیرم.. که جملاتم معنی داشته باشد.. که دست کم فعل و فاعلشان با هم بخواند.. که صدایم نلرزد.. که نفس های صدا داره به شماره افتاده ام به  سوراخ های گوشی درز نکند.. که آرامَش کنم..

چقدر خوب که راهرو خلوت بود.. حواسم هم بود که کسی رد شد لبخند بزنم.. که حتی اغراق کنم که مثلا اوه چقدر هم همه چیز بی نقص است.. یک دستم گوشی را چنگ زده بود.. یکی هم ملتمس ِ دیوار.. که کمک کند جسم شیرین ِتلخ را آرام آرام بکشیم طبقه پایین..

..

یک چیزی پنجه های محکمش را انداخته بود، با راه گلویم بازی میکرد.. صدایش هم می امد.. زشت میخندید.. مدام بی هوا سیلی میشد، سخت مینشست به صورتم..

تنم میلرزید.. آرامش نداشته ام پریده بود.. شاید رنگم هم..

تمام شده بود.. همه چیز.. خالی شده بودم..

سبک اما نه..

سرد شده بود.. هوا یا دلم یا رگهای خالی ام؟!! چه فرقی میکرد.. سرد شده بود..

..

به شیرین نهیب زدم که انتظار چه را میکشیدی مگر؟!!.. تلخ نگاهم کرد.. دیدم که مچاله شد..

 

بعد؟!!.. رفته بودم سر جلسه امتحان..

٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

از چشمهای غمگین تا چانه اش که میلرزید دانه دانه زلال ِلال سُر می خورد پایین.. دلم؟!! خون شد.. تنم یخ کرد.. طاقت اشک هایش را ندارم خُب.. مگر شماها میتوانید یک عزیز دلی را در حال پَرپَر زدن ببینید؟!!..

.

..

دستش را گرفتم و آرام گذاشتم روی سرم.. قسمش دادم.. که اشک نریزد تنهایی.. که آرام بگیرد کمی.. که همه کاری کرده.. که حیف او بوده که اینجا باشد..

بغلش کردم.. محکم.. تلخ ِتلخ.. 

..

.

برای شیرین ِتلخی که فقط چند دقیقه ی کوتاه وقت دارد..

« که به آغوش بکِشد.. که غصه هایش را به جان بخرد.. دلداریش بدهد.. آرامش کند.. کلمه های محکم و مهربان به هم بچسباند.. تند تند اشک های عزیز دلش را با سرانگشت بگیرد و به اشک های خودش نهیب بزند که؛ نه، شماها باشید برای بعد!!.. که دنیا را برای چندتایی حرف قشنگ و خبرخوب و خنداندنش زیر و رو کند.. که خیالش را آسوده کند؛ که شیرینت هست و اجازه ی تکان خوردن به هیچ آبی را توی دل -...- نمیدهد.. »

چه اهمیتی دارد که آن همه چشم های غریبه نگاهشان را برنمیداشتند.. ا

 

فقط دعا کنید اینقدرها هم که دخترک قصه مطمئن است دلداری هایش بی اثر نباشد..

۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

قلبم فشرده شد.. یک چیزی هم آمد و صاف نشست وسط گلویم.. همانجا که نفسم می آید و میرود را میگویم.. تمام غم عالم هم انگار داشت اشک میشد که باز بی آبرویی کند..

چکار کرده بودم؟!! معلوم است.. فـــرار.. به نزدیک ترین محوطه باز دانشگاه.. که سردی هوا سرایت کند به اشکهایم.. یخ بزنند.. سُر نخورند پایین.. آن هم وسط این جماعت..

کَلکم گرفت.. اشکهایم گول خوردند.. یک لبخند پهن هم چاشنی کردم و با دم دستی ترین بهانه برای غیبتم، برگشتم..

صحبت هایشان تمام شده بود..  به توافق رسیده بودند..  باز هم فرصتی که مال من بود به همین راحتی که این سطر ها را خواندید مال دیگری شد..

..

.

عوضش مدام به بغضم وعده ی یک جای خلوت می دادم.. که آرام باشد تا بعد.. که کمی مهلت بدهد که یک جایی برسیم چشم در چشم هیچ کسی نباشیم.. بی انصاف اما تا صندلیهای دور و برم را خالی دید.. تا سرم را مثل همیشه گذاشتم روی شانه ی صبور شیشه ی اتوبوس.. هر چه که دلش خواست کرد..

٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

"اینطور صاف و ساده نباش.."

این را گفته بود و بعد انگار ترسید که رنجیده باشم از حرفش، سعی کرده بود روشنم کند که:  فرق بگذار.. که با دوستانت که هستی خودت باش.. همینقدر ساده.. وقتی پای دیگران وسط بود اما، کمی فرق داشته باش.. که می درندت.. که تکه تکه میشوی..

چشمانم را گردانده بودم روی قهوه ی یخ کرده و تارت دست نخورده ام.. بعد هم آرام آرام توضیخ داده بودم که: نگاهم کند..  خوب نگاهم کند.. آنوقت دخترکی را خواهد دید که «دوست» خیلی دارد، اما «دوست» ندارد..

که  اصلا این دسته از آدمها و اپیزودها که مجاز میدانی خودم باشم، قطعه های دور و گمشده ای هستند که ندارمشـــــان..

 

۱٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

یک ساعتی به شوخی و خنده گذرانده بودیم.. بعد اما.. توی چشمهایم نگاه کرده بود.. که یک حرفی هست.. که میخواهد بگویدش..

یک لبخندِ شنوا شده بودم توی نگاهش.. گفته بود اما: میدانستی خنده هایت واقعی نیست؟!!..

من؟!.. لبخندم ماسیده بود.. رنگم پریده و نگاهم سُر خورده بود پایین.. صدایم به تلخی در آمد که امیدوار بودم نگوید این را ..

..

.

بعد  وجودم همه صدای ملتمسی شده بود که کی باز منتظرشان باشم؟.. که نروند تا یک سال دیگر!..

گفته بود: دفعه ی بعد وقتی می آییم که تو هم با  او  اینجا باشی.. کنار ما..

باز خندیده بودم.. که تلخی نماند به جمله ام.. گفته بودم: پس نمی آیید!!.. هیچ وقت!!..

٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

نشسته ام اینجا و صفحه صفحه تنهاییم را به جان نت پد گوشی میریزم.. گاهی که سرم را بالا میگیرم.. که یک دَم ِ عمیق ببلعم.. که اشکهایم وسط این جمع سُر نخورد پایین.. موج موج نگاه های شماتت بار و کنجکاو است که سیلی میشود به صورتم..

به خیالشان سرخوشانه اس ام اس های عاشقانه است که میدهم و تمام نمیشود..

.

.

هه.. به خیالشان یک دخترک غمگین و تنها که مدام کوهی روی دوشش این سو آن سو حمل میکند نیستم!!..

٢۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

تو بیا.. قول میدهم بهتر باشم..

خسته شدم از آسمان و ریسمان و تو را به هم بافتن..

تو بیا.. من قول میدهم گاهی هم واقعی بخندم..

.

.

تو فقط بیا..

۱٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

بعد از دنیا دنیا انتظار و حسرت پشت به پشت هم چیدن.. با آرزوی قدیمی که چشم در چشم میشوی..

هق هقت که بند آمد!!..

مدام از خودت میپرسی: از سر شوق بود؟!.. یا درد سینه ی تنگ شده ای که برای شادی کردن پیر شده..؟؟!!..

۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

صفحه اول شب های روشن برایم نوشته بود:

تقدیم به کسی که شب های مرا روشن کرد، حتی هرچند کوتاه...

90/3/12

..

صفحه اول کویر برایش نوشتم:

برای مهمانِ مهــــــــــــــربانِ کویر ِ...

90/4/1

 

 

 

p.s.1: ترسیدم.. ترسیدم بنویسم برای مهمانِ مهــربانِ کویر ِ دلـــــــــــــــم..

p.s.2: تاریخ ها را جدی نگیرید.. زیاد هم دور نیستند..

p.s.3: حرف دارم.. دنیا دنیا.. توان نوشتن اما نه.. گاهی یک بیچاره را به تنهاییش ببخشید..

 

 

٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

طاقتم که طاق میشود و ناله ام فریاد.. که من بروم.. که تو بمانی و این همه دخترکان زیبارو.. از همین ها که مست رنگ به رنگ شدنت هستند.. همین ها که سرسپرده نگاه از تو بر نمیدارند.. همین ها که....

چنگ میزنی به نحیفیه شانه هایم.. تاب میخورم میان خشم دستانت.. سرم که پرت میشود جلو.. پرت میشود عقب.. باز که آشفته میشود حلقه های مویم.. خوب که تنومندیه بازوانت را به رخم کشیدی.. خاطرت که از بی رمقی تنم آسوده شد..

سفت میگیری چانه ی کوچک لرزانم را.. صورت رنگ باخته ام را که بالا گرفتی.. کنج لبت که پوزخندی نشست باز..  چندی که فاتحانه نگاه ِچشمان ِخیس ِ مبهوتم کردی و ترس به جانم ریختی..

فریاد می شوی که..

 

با قنداق سفید آمدی.. گیس سپید که شدی.. با کفن سفید هم میروی.. بار دیگر هم زیاده از همین دم و بازدم بخواهی.. من میدانم و تو و راه گلویت..

 

 

 

٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

چقدر امیدوار شده بودم به بودنت.. به همان دستها که مثل هر بار شروع کرده بودند به لرزیدن.. به لبخندهای قشنگی که میرفت برایم رنگ بگیرند.. به تک تک خاطرات این سالها که تازه معنی میگرفتند..

..

.

یک دل خراب و یک دنیای شکسته پاره.. خروار خروار هم آرزوی رنگ باخته.. همین ها را که بیشتر نداشتم..

.

اما..

تو که شروع کردی بودنت را جور دیگری رنگ زدن..

دانه دانه نیت کردم لحظه هایم/لحظه هایمان را.. تار به تار رویا بافتم.. بعد هم انگار آماده میشدم که برویم.. که نباشیم کنار این همه تلخی..

اصلا چمدانم را هم بسته کنار در منتظر نگه داشته بودم.. که فقط کمی بگذرد.. که کمی روشنتر شود هوا.. که قدری خواب آلودگیم بپرد.. که محکم دستت را بگیرم وسط روشنی.. که محکم دستم را بگیری وسط تنهاییم.. که گیج و خواب الود چمدان دست نگیرم و هنوز نرسیده چشم باز نکنم که بودنت توهم نیمه شب و تنهایی بوده..

.

اما..

خوش انصاف!!..

خوب ننوشتی این تکه از داستانمان را.. که همه ی بافته هایم نپوشیده باز شد.. که من ماندم و چمدانم و یک دریا آرزوی بی سرانجام..

 

..

.

خودمانیم ها!!.. چقدر امیدوار شده بودم به بودنت!..

 

 

۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ ................ شیرین ِتلخ ................نظرات () |

Design By : Night Melody

................................Daisypath Graduation tickers